محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1915

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفتند : « به خدا ، نه » گفت : « بلال بن حارث مزنى چنين و چنان مىگويد » گفتند : « بلال راست مىگويد از خدا و مسلمانان كمك بخواه » پس عمر كسان فرستاد و از مسلمانان كمك خواست كه از اين كار بازمانده بود و گفت : « الله اكبر ، بلا به نهايت رسيد و از ميان برخاست ، وقتى قومى اجازهء طلب يافتند بلا از ايشان برداشته شود » به سالاران ولايات نوشت كه مردم مدينه و اطراف را دريابيد كه به نهايت سختى افتاده‌اند و مردم را به طلب باران بيرون برد ، خود او نيز با عباس پياده برفت . خطبه اى خواند و مختصر كرد آنگاه نماز كرد و زانو زد گفت : « خدايا ترا مىپرستيم و از تو كمك مىجوييم . خدايا ما را ببخش و بر ما رحمت آر و از ما خشنود شو » آنگاه بازگشت ، هنوز به منزل نرسيده بودند كه بركه ها پر شد . عاصم بن عمر بن خطاب گويد : « در زمان عمر سالى قحط شد و چهار پايان لاغر شد و اهل خانه اى از باديه نشينان مزينه به يار خويش گفتند : به سختى افتاده‌ايم بزى براى ما بكش » گفت : « بز چيزى ندارد » و همچنان اصرار كردند تا بزى براى آنها كشت و پوست كند كه جز استخوان سرخ چيزى نبود و بانگ برآورد : « اى دريغ از محمد ! » گويد : و به خواب ديد كه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بيامد و گفت : « بشارت كه قحطى برفت ، پيش عمر برو و از من به او درود گوى و بگوى ترا درست پيمان و محكم كار مىدانستم ، اى عمر دقت ! دقت ! مرد مزنى بيامد تا به در عمر رسيد و به غلام وى گفت : « براى فرستاده پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم اجازه بخواه » گويد : غلام پيش عمر رفت و به دو خبر داد كه عمر بيمناك شد و گفت : « نشان